شاید آن روز که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد ......
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینطور نوشت هر گلی هم باشد ,
چه شقایق چه گل پیچک و یاس ؛
تا نیاید مهدی...
زندگی دشوار است ...زندگی دشوار است..........
منم سر گشته ي حيرانت اي دوست
كنم يك بار جان قربانت اي دوست
ولي لا ساز شوق وصل كو يت
دهم سر بر سر پيمانت اي دوست
دلي دارم در آتش خانه كرده
ميان شعله ها كاشانه كرده
دلي دارم كه از شوق وصالت
وجودم را زغم ويرانه كرده.
وجودم را زغم ويرانه كرده....
دلم گرفته اسمون
نمیتونم گریه کنم
شکنجه می شم از خودم
نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده
اخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
خنده به ما نیومده ...

اسم قضا قدر رو ..رو غفلتم گذاشتم.۰..
عشق خودم رو كشتم
كاشكي دوستش نداشتم
اون كه براش ميمردم گل رو خاكش گذاشتم
كاشكي دوستش نداشتم...
كاشكي دوستش نداشتم...

بازم داری می باری ...
ای دل تنها....
هیچی ازت نمونده
ای دل تنها
اون که رفته دیگه رفته بر نمی گرده
بسه چشم انتظاری
ای دل تنها... . 

هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي
، حس کني هنوزم دوسش داری......

من هميشه با تو هستم
تو رو از جون مي پرستم ... من فقط با تو مي تونم
توي اين دنيا بمونم...
اگه تو نموني پيشم مي دوني ديونه مي شم
اين صداي قلبم مي شنوي اره يا نه
اخه من از تو مترسم مي گن عاشقي جنونه
نمي گم عاشقي مرده ...اما ديگه نيمه جونم........
دلت گرفته ؟
می خوای بباری ؟
خوب ببار ..
نترس!
من اینجام ..
می گیرمت ..
با همین دو تا دستام می گیرمت ..
با همین دستایی که یه روزچشام روش می بارید ..
حالا نوبت توا ..
نترس !
ببار ...
می دونی اگه بباری چی میشه ؟
عشق به زمین میاد
درختا به استقبال ابرها می رن
گل ها سجده می کنن
خاک قنوت می کند
و زمین رکوع ..
و من ..
به انتظار قطره هایت می نشینم ..
تا زمانی که بباری , می بارم ..
اینقدر می بارم تا چشمام سفید بشن و تو توش نقاشی بکشی ..
اینقدر می بارم تا ..
تا غروب کنم ..
اون موقع است که به آسمون میام ..
به کویری ترین نقطه ی آسمون ..
حالا می تونیم با هم بباریم ..

بعد تو تنهایی خیلی نزدیک ..
بی تو میمیرم ...
ای چو فرهاد دلم عاشق شیرین لبت
مستی امشبم از بادهی دوشین لبت
نیست شیرین که ز فرهاد برای بوسی
ملک خسرو طلبد شکر رنگین لبت
وه چه شیرین صنمی تو که دهان من هست
تا به امسال خوش از بوسهی پارین لبت
محتسب سال دگر بر سر کویت آرد
همچنین بی خودم از بادهی نوشین لبت
طبع شوریدهی من این همه شیرین کاری
می کند در سخن امروز به تلقین لبت
سیف فرغانی چون وصف تو میکرد گرفت
طبعم اندر شکر افشاندن آیین لبت.......![]()


